امروز صبح به محض اینکه این خبر رو شنیدم به تو زنگ زدم چرا جواب ندادی؟ امیدوار بودم گوشی رو برداری و بگی که نه دروغه؛ دارم خوب میشم مثل همونی که شب عید گفتی... شنیده بودم از بس زخمات زیاده و اینقدر درد میکنه که شبها نمیتونی بخوابی... حالا بهتری؟! بمیرم دختر! بمیرم دوست! تو چقدر درد کشیدی! امشب راحت بخواب باشه؟ تلافی همه این مدتی که از درد خوابت نمیبرد! باشه؟ همه یه روز میمیرن! مرگ حقه من از درد کشیدن تو ناراحتم و از صبوری ات... شنیدم این اواخر گریه هم نمیتونستی بکنی؟ فریبای عزیز خداحافظ
| شنبه 29 فروردین1388 ساعت: 18:11 | توسط:گيويان | ||||
| سلام فريبا ... هيچ وقت نمي تونم اتاق شماره 206 دانشكده صدا و سيما رو فراموش كنم، فكر مي كنم حتي اگر همه تلاشم رو هم براي اين كار بكنم نتونم اون اتاق و آدمهايي رو كه تو اون كلاس ديدم فراموش كنم فريبا آذرنيا يكي از اون آدمها ست... غروري با شكوه و صفايي مثال زدني داشت تو كارهاش تلاشي نه فوق العاده اما بي تعارف و فروتنانه و بدون ذره اي تظاهر ديده مي شد دردمندي بود كه هرگز نمي خواست بابت ضعفها و دردهاش از ديگران باج بگيره يا اخاذي كنه روحيه اي بالا كه در دلي اميدوار خودشو نشون مي داد و همراه شده بود با پذيرشي واقع بينانه فريبا رفته يا ما مونديم؟ جاش خاليه و من مي دونم كه حالا حالاها هروقت كه تو حياط دانشكده چرخ مي خورم يادش خواهم افتاد براش دعا مي كنم و به خانوادش و همه دوستاش و مخصوصا تو و خواننده هاي وبلاگت تسليت مي گم | |||||
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 16:24  توسط معصومه اسمعیل نژاد
|
